مریم دوستمو کتاب شعر ماکارانی همبرگر ایس پک ایس پک ایس پک
شمال جنگل گل سرخ گل زنبق مهربونی لیمویی نارنجی ابی شنا تنیس
اسم فامیل بازی (چون همیشه برندم)عکاسی فیلمبرداری والیبا ل و استقلال
(خودش اسمس بازیش خندیدنش و اواز خوندنش حرف زدنش یه نفری رو میگم ) قهوه
شکلات کاکائو رانندگی ایستک لیمویی رانی
موتور سواری نت راستی نماز رو هم دوست دارم
دوست ندارم
ارتفاع اسکی کله پاچه درس خوندن زیادی برای ارشد
هات داگ خوراک مغز زبان حلیم بادمجون
برنزه شدن رپ ارایشهای مزخرف مد شده و شاید چیزای دیگه اما الان یادم نیست
جمله رایج خداییش هرکی دوست داره رسما دعوته
وقتی می گویم نمی خواهم
خوب می دانی یعنی چه پدر جان
اما چون می دونم امکان نداره احتمالا ۲۳ ساعت و ۵۹ دقیقه التماس خواهم کرد که
فقط یک دقیقه اجازه بدبد فقط یکبار که ارزو بدل نمیرم .... ببینمش
ولی می دونم اخرش ارزو بدل می میرم
ممنون از دعوت دوست خوبم همه
ودر گنجینه قلبم پنهانش می کنم
تا چشم هیچ نا محرمی به ان نیفتد
می شکند و می نوازد....
خودکارش به زیر میز کامپیوتر می افتد وقتی دولا میشود تا
خودکارش را بیاورد می بیند که پشه ها بر روی سیم سه راهی نشسته اند![]()
اینجا بود که دوست دوست ما به شیوه ان که نمیدانم که بود فقید که از قضا نامش را فراموش
کرده ام با خوشحالی می دود و می گوید یافتم یافتم که پشه ها روزها به کجا می روند![]()
پ.ن: پشه ها روزها روی سیم سه راهی ها می نشینند و شبها برای شکار و گزیدن بیرون می ایند![]()
تنفس عمیق تا ریه ها از دود شهر تخلیه بشن
یه دست بد مینتون حسابی که کلی انرژی ازت تخلیه می شه
تاب بازی
خنده و شوخی
عکسای دسته جمعی
روحیتو کاملا عوض می کنه
اما یه چیز سخت دلگیرت می کنه دیدن یه عقاب تو قفس
که سرشو به قفس می کوبه و اصلا دوست نداره زندانی باشه
و دلش کوه و دشت می خواد تا قدرتشو برای همنوعش به نمایش بذاره
فقط با دیدن این صحنه و گرفتاری این پرندگان قوی دردم اومد......
مدار بسته عمرم
و مرا به آغاز می برد تا هبوط آدم
شرمنده
مبهوت
گریان
تب کرده ام می دانم امشب تا سحر گاهان در تب می سوزم
این من هستم
این من هستم با فریادی ممتد از.......
انتظار فاصله انتظار فاصله
نه باید کوتاهتر شود
انتظار ـ انتظار ـ انتظار ـ .........
چمدانش را بست که برود...
تا جلوی در همراهیش کردم
می خندیدم و گفتم خوشحالم که میروی و دیگر ترا نمی بینم
نگاه اخرمان در هم گره خورد گفتم
برو تا خوش باشی می بینی که می خندم
با تعجب نگاهم می کرد
اه لعنتی نمی دانم چرا بی اختیار اشک می ریزم
کی داره پیاز پوست می کنه چرا چمدان را زمین می گذاری
فکر می کنی خوشحال می شم
راستی من نفهمیدم چرا هر وقت من احساس می کنم
کسی داره پیاز پوست می کنه تو می گی دوست دارم
بدانند ان نگاه امید شاپرکی دیگر است که روزها بر روی ان گل نشسته است تا گل را از نگاه سیراب
کند شاپرکی دیگر.......شاپرکی دیگر.....
روز گار غریبی است نازنینم.......
روبرویش نشسته ام و سرم را پایین انداخته ام
می گوید: دوست دارم عسل
منهم می گویم!
اماهنوز منتظر است !!!
چرا چیزی نمی گویی؟
ولی من جوابش را داده ام ! فقط به زبان یک اژدهای ماده !
می گویم: خوب تو زبان اژدها را بلد نیستی گناه از من نیست!
اسمس اقای شوهر:خانمی من دارم میام![]()
خانمی :........![]()
اقای شوهر در پی بی جواب بودن اسمس زنگ زد![]()
خانمی:اسمس دادم که مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا دیگر زنگ نزنید
اقای شوهر :عسل کجایی اخه چرا؟
خانمی:زیر پتو هستم به سرماخوردگی عشق مبتلا شدم![]()
اقای شوهر:اخه چرا سرما خوردی و من با تعجب که اصلا اقای شوهر تو باغ نیست![]()
خانمی:اصلا می خوام خودمو برات لوس کنم تو می دونی چرا؟
اقای شوهر:اخی الهی من بمیرم برات که می خوای خودتو لوس کنی برام
نازت را می خریم به هر قیمتی که باشد
خانمی:خوشحال شد و اسمس داد که پس دیگه دوست ندارم..............(اما تو باور نکن)
اقای شوهر :ا چرا نازنینم منکه اواز می خونم برات ![]()
خانمی:نمی خوام
و این اخرین اسمس بود و پس از لحظاتی اقای شوهر به خونه رسید
اقای شوهر:عسل عسل عسسسسسسسسسسسسسل ![]()
عسسسسسسسسسسسسسسسسسل من عسلمو می خوام![]()
خانمی:منتظر ناز کشیدن ![]()
اقای شوهر :ببخشید دیر خبر دادم دیگه نشد راستی شارژم ندارم
وخودش زودتر از گوشی خاموش شد![]()
اما من هنوز موندم که: این ناز ما چرا اینقدر زود تموم شد اصولا اشکال از طرف ما بود یا از طرف اقای
شوهر اساسا اقای شوهر بلد نیست ناز بکشد یا ما بلد نیستیم ناز کنیم اقای شوهر دلش نمی
خواست ناز بکشد یا می خواست مرا ادب کند که دیگر ناز نکنم و هزار چرای دیگر که همه بی جواب
موندن و........![]()
ما هنوز مانده ایم که چی شد که ایطوری شد ودر ارزوی .........![]()
![]()
راستی اگه برام ایس پک بخره شاید اشتی کنم![]()
به زمین افتاد اورا به بیمارستان رساندند پس از پانسمان دکتر گفت
بایداز پایش عکسبرداری شودپیرمرد بلند شد از بیمارستان خارج شود
به او گفتند کجا میروی گفت همسرم در سالمندان است باید پیش او بروم
او منتظر است با او صبحانه بخورم پرستار گفت ما به او خبر می دهیم نگران نشود
پیرمرد گفت او فرا موشی دارد و کسی را نمیشناسد حتی من را
پا تعجب از او پرسیدند پس چرا عجله می کنید او که شما را نمی شناسد
پیرمرد در جواب گفت من که او را می شناسم
و می دانم که او چه کسی است
که چه موسیقی گوش میدم البته من خیلی اهل مو سیقی نیستم بیشتر اهل کتابم و این بازی رو
بیشتر ترجیح میدم اما کمکی هم موسیقی گوش میدم :
قاصدک هان چه خبر اوردی از کجا از که خبر اوردی ......(رضا صادقی)
زورکی نخند عزیزم می دونم اومدی بازی.........(رضا صادقی)
ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری......(محسن نامجو)
چون است حال بستان باد نو بهاری.....(محسن نامجو)
دلواپس و بی تابم باز امشبم بی خوابم.......(محسن چاووشی)
مشکوکم مشکوکم بتونمی تونم بمونم با تومشکوکم......نمیدونم با کی هستی تو....(شادمهر)
نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل......(همایون شجریان)
یه روز اومدی مثل موج دریا......(بهنام صفوی)
اما اهنگهای رضا صادقی رو خیلی دوست دارم بیشتر از همه
و اهنگهای عربی رو هم خیلی دوست دارم
ساعت هنوز ۵ هم نشده چقدر زمان کند می گذره .......![]()
ساعت۷.۳۰
خانمی:اقای شوهر می شه بریم بیرون ![]()
اقای شوهر: بیرون برای چی
خانمی :مگه ادم بیرون میره برای چی
اقای شوهر :برای سه کار خرید گردش وخوردن غذا یااز دید تو خوردن ایس پک.....
خانمی :خوب من ایس پک می خوام![]()
اقای شوهر :خانمی همین هفته پیش رفتیم خوردیم
خانمی: من دوست دارم بازم می خوام
اقای شوهر: اما من دوست ندارم مجبور نیستم بخاطر تو مدام این مزخرفو تحمل کنم
خانمی :باشه نمیریم
پس برم برات قهوه درست کنم تا ببینی معرفت یعنی چی ![]()
اقای شوهر در حالیکه با لذت قهوه پر از نمک رو سر می کشید .......![]()
پ.ن:حیف که عاشقشم...... به فلفل حساسیت داره وگرنه.......![]()
پ.ن:بعد پشیمون شدم کار بدی کردم![]()
پ.ن:خوب چیکار کنم ایس پک دوست دارم![]()
اصنم خودش قبلنا همیشه بهم می گفت ( بعد ها اینقدر ایس پک می خرم برات)![]()
تازشم بدجنس.خود.......![]()
و برام چیزی نگرفته
که صدای زنگ افکارمو پریشون کرد ولی انگار زنگ اشتباهی خورده بود
چون خبری نشد اقای شوهر هم به تکاپو افتاده بود برای شام از ته دل خوشحال بودم که
شام درست نکردم و اقای شوهر خودش بزحمت افتاده
کمی بعد دیگه صدایی نمی اومد
همه جا اروم بود اقای شوهر اومد تو اتاق گفت :هنوز نخوابیدی تو که خسته بودی ![]()
خانمی:نه خوابم نمی بره دارم فکر می کنم که پارسال بیشتر به فکرم بودی ![]()
اقای شوهر :مگه الان نیستم
خانمی :نه نیستی
اقای شوهر:ولی من همیشه به فکرت بودم
خانمی: نخیرم اصلا تو امروز که ولنتاین بود یاد من نبودی
اقای شوهر:چرا ولی من برات هدیه گرفتم ![]()
با تعجب به اقای شوهر نگاه کردم و گفتم کو![]()
دستا مو گرفت و کشون کشون از تو اتاق برد بیرون گفت ایناهاش باورم نمی شد![]()
وسط اتاق یه دسته گل سرخه بزرگ که دور تا دورش شمع قرمز روشن بود
و به شکل یه قلب بزرگ بود و چندتا کادوی کوچیکو بزرگ با کاغذ کادوی قرمز
از همه مهمتر ۲تا پیتزا هم کنارشون بود وای باورم نمیشد![]()
اقای شوهر : خانمی حسادت بده چند بار بگم که حسودی نکن![]()
اما من دیگه هیچی نمیشنیدم و تند تند و بی توجه پیتزا می خوردم![]()
و یکی یکی کادوهامو باز می کرد م از ته دل خجالت می کشیدم![]()
از اقای شوهر و اون همه فکرایی که کردم .......![]()
![]()
اقای شوهر یه نیم نگاهی انداخت
و هیچی نگفت فرداش رفتم روبروش نشستم و گفتم
دیگه فردا ولنتاینه اما همونطور که داشت جدول حل میکرد نگاهمم نکرد اما هنوز امیدوار بودم
تا بالاخره روز ولنتاین رسید اون روز دل تو دلم نبود که ببینم اقای شوهر برام چی میخره
صبح که شد از خونه زدم بیرون ۲ ساعتی گشتم تا براش یه تی شرت قشنگه مارکدار خریدم ![]()
اومدم خونه و همه جارو مرتب کردم غذا هم درست نکردم به امید این که اقای شوهر منو میبره
بیرون وشام مهمان جیب مبارک اقای شوهر هستم........![]()
اقای شوهر:سلام خانمی زود رفتم جلو نگاهش کردم دستاش خالی بود و نگاهش خسته ![]()
خانمی :سلام خسته نباشید (واین جواب از سر ترحم نبود بلکه با امید به این بود که هدیه کوچک
قیمتی است که در سامسونت اقای شوهر است)
اقای شوهر:خانمی یه چایی دبش بیار بخورم خیلی هم گرسنم
خانمی : چای میارم اما شام نداریم چون... اما حرفمو قورت دادم چون غرورم اجازه نمیداد
۲ ساعتی گذشت اما خبری نبود نه از هدیه ونه از شام بیرون اقای شوهر فقط روزنامه می خوند
کاملا عصبی بودم
تصمیم گرفتم تا هدیشو نداده منهم هدیمو ندم رفتم روبروش نشستم
و گفتم امروز ولنتاینه شنیدی گفتم امروز ولنتاینه اما اقای شوهر حتی نگاهمم نکرد
گفتم حواسش نیست رفتم کنارش نشستم و گفتم امروز ولنتاینه چقدر خیابونا شلوغ بود
همه هدیه بدست بودن ......
اقای شوهر:اوهوم![]()
ساعت به سرعت می گذشت اما خبری نبود ....
اقای شوهر:خانمی شام هیچی نداریم دیر بجنبی روده بزرگه روده کوچیکرو خورده....![]()
خانمی:نه شام نداریم یه نیمرو بخور
اقای شوهر: باشه عیب نداره و پای سیبی که رو میز بود برداشت وخورد و یک نگاه عاقل اندر
سفیه هم به من کرد و بعد هم ما بقی روزنامه ...![]()
قلب قرمزی که پارسال برام خریده بود و من گوشه راحتی گذاشته بودم رو با حرص نگاه کردم
وپرتش کردم طرفش محکم از پشت روزنامه خورد تو صورتش ...
اقای شوهر : خانمی حالت خوبه چکار می کنی ...
باحرص ازجام بلند شدمو گفتم من رفتم بخوابم
اقای شوهر: برو بخواب عزیزم معلومه روز خوبی نداشتی و خسته ای
یه دفعه از تو راهرو صدایی شنیدم طبق معمول دوییدم پشت در و چشمو گذوشتم
رو چشمی اقای شوهر همسایه بود که با یه شاسخینه بزرگه قرمز پشت در خونشون بود![]()
وبا باز شدن در خانمیش جیغی کشید که خدا میدونه صداش تا کجا رفت
اقای شوهر:خانمی این هزار مرتبه این کار زشته نکن ......![]()
دیگه بد جور ناراحت شدم و با حرص به سمت اتاق خواب رفتم
روی تخت دراز کشیدم اما مگه میشد خیابونا و مردای هدیه بدست رو فراموش کرد
از حسودی به همه مخصوصا خانمی همسایه داشتم دق می کردم....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بقیه ماجرا باشه واسه اپ بعدی.....فعلا بای
جهانم زیباست
دیده ام بیناست
زبانم گویاست
جامه ام دیباست
قفسم هم از طلاست
بر این ارزد که دلم هم تنهاست
فقط نگاهت را می خواهم ............
فقط نگاهت را می خواهم.......
فقط نگاهت.......
فقط.......
تا وقتی که دخترکی ان رابا غبار هرزگیش خاکی کرد
و بعد هم با سنگریزه ای ان را شکست
دلش بارانی شد .........
وشاید هم طلوعی دیگر
شاید هم نه........!!!!!!!!!!!!!
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با باد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است
ای ساربان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری
در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند به جا
ای ساربان کجا میروی لیلای من چرا می بری
تمامی دینم به دنیای فانی شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی به سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند بسان دل ما
که لیلی و مجنو ن بسان شبند حکایت ما جاودانه شود
تو اکتون ز عشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمی خوانی
از این غم چه ها هم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طو فان سختی ز شاخه غم گل هستیم را بچین و برو
که هستم من ان تک درختی که درپای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
ای ساربا ن ای کاروان لیلای من کجا میبری .......
که پنهانش کنم
سینه می گوید
که من تنگ امدم فریاد کن
لحظه ای با دل شیدا بگذارید مرا
این روزها شادم این روزها غم را در چاله با غچه امان پنهان کردم
این روزها ترانه را دوست دارم
گل شب بویی دارم حال عجیبی داردوشبها در گوشم نجوای عاشقانه ای دارد
گل لاله عباسی دلم شبها باز می شود
این روزها خداخیلی به فکر من است هوایم را دارد صدایم را همیشه می شنود
این روزهاسردی هوا و گرمای پتو را دوست دارم
این روزها فقط لباسهایی را می پوشم که دوست دارم و غذاهایی را می خورم که از
خوردنشان لذت می برم
این روزها کتاب نمی خوانم فیلم هم نمی بینم فقط می خوابم تا رویای شیرینم را در خواب
ببینم همیشه فکر می کردم عشق را به سخره گر فته انداما این روزها دیگر ان طور فکر
نمی کنم
این روزها خورشید عاشق است ماه عاشقترباران عاشق است برف هم عاشقتر
این روزها درختان در خوابند برگهای عاشق در زیر پای عابران عشق بازی می کنند
این روزها مستقیم به چشمان مامان نگاه نمی کنم چون می گوید چشمانت برق می زند
این روزها او نمی داند چرا چشمانم برق میزند اما مانده ام که برق چشمانم را دیگر از کجا
فهمید این روزها پر از شعرم شاعر شده ام قصه می گویم عشق دریای عاشق به موج را
تازه می فهمم و عشق موج وقتی سرش را به سنگ می کوبد و برمی گردد را می فهمم
خلاصه این روزها خیلی چیزها را می فهمم و تنها دلیل بر شادی درونم را.............
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم:![]()
خدا پرسید در دهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می کند
خدا پاسخ داد: کودکی شان اینکه انها از کودکی شان خسته میشوند عجله دارند
که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها ارزو می کنند که کودک باشند
اینکه انها سلامتی خودرا از دست می دهند تا پول بدست بیاورند
و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست اورند
اینکه با اضطراب به اینده نگاه می کنند و حال را فراموش می کنند
و بنابر این نه در حال زندگی میکنند نه در اینده
اینکه انها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هر گز زندگی نکر ده اند
دستهای خدا دستانم را گرفت.
و من با خضوع گفتم چیزی هست که دوست داشته باشیدانسانها بدانند:
خدا لبخندی زد و گفت فقط بدانند "من اینجا هستم"