به خاطر اتفاق اون دفعه ترس رفته تو جونم سه روزه
که همش فک می کردم
نکنه بعد از این همه خوندن بری ببینی امتحان قبلا برگزار شده
خودتو در یابم فراموشکاری ذاتی قدیمیتو کجای دلم بذارم آخه
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 19:25  توسط مهسا
|
دیشب رفته بودم مهمونی قرار بودتو مهمونی یه عالمه عروس داماد باشه

چون پاگشا بود اما یه عالمه نبودن با این وجود کلی با عروس خانما صحبت کردیم تجربه کسب کردیم

تو هم که آخر تعریفا غیرتی شد ی
نه نه حالا تا این حد هم نه مثلا اینقدر
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 11:13  توسط مهسا
|
شد یک بار من ازدست کسی عصبانی باشم تو آرومم نکنی مثل امروز
عوضش دو تا ازون فحشایی که من بلد نیستم بدی تا دلم خنک بشه نه شد ؟؟؟
نشد دیگه نشد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 22:41  توسط مهسا
|
فک کن چقدر رمانتیک بود سیل میومدآب می بردش بعد من می شستم
کلی گریه می کردم از غصه مریض می شدم :دی
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 22:40  توسط مهسا
|
بزرگی را گفتند چیزی بگو که هم در وقت شادیمان
و هم در وقت غم بکار آید
گفت: این نیز بگذرد
+ نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 20:8  توسط مهسا
|